مشخصات فردی و زندگینامه
نام:مهدی
نام خانوادگی:جبراییلی تبریزی
پست الکترونیک:mahditabrezi@yahoo.com
نخصص ها:فلسفه ، اخلاق و عرفان ، الهیات و معارف اسلامی

زندگی نامه

بسمه تعالی شأنه

تولد:

اينجانب مهدي جبرائيلي تبريزي درسال 1357درروستاي «مزرعه چل»ازتوابع شهرستان ورزقان استان آذربايجان شرقي متولدشدم.تاسن  5سالگي درروستا بوده ايم تااينكه حدود سال 1362دراوج جنگ تحميلي حزب خبيث بعثي همراه خانواده به تبريز مهاجرت كرديم.مدتي در خانه عمه ام مستأجر بوديم تااينكه يك خانه هفتاد متري خريديم.شغل پدرم كارگري بودكه باتمام مشقّت وسختي هزينه هاي زندگي را تأمين مي كرد.من ازسن 6 سالگي سركار مي رفتم.غذاي مختصري همراه خودم مي بردم وراه طولاني را تا كارخانه قاليبافي مي پيمودم و دستمزد هفتگي خودم را به پدرم مي دادم.البته پدر ومادرم بيشتر از آن برايم هزينه مي كردند.ومن چون فرزند بزرگتر خانواده بودم وپدرم علاقه زيادي به من داشت(اين علاقه ي دوطرفه كه بهتر است بگويم عشق،تا آخر عمر كوتاه ايشان بود وهرروز بيشتر وشعله ورتر مي شد)از هيچ چيز برايم مضايقه نمي كرد.

پدرم يك كارگر بي نهايت زحمت كش وخانواده دوست بود و درخارج ازخانه لقمه اي غذا نمي خورد وهمه فاميل وآشنايان بخاطر اين خصلت همواره وي را سرزنش مي كردند.ازصبح تا شب كار مي كرد بدون اينكه ريالي براي خود هزينه كند.ميگفت خانواده ام را بايدتأمين كنم تا محتاج اين وآن نشوند.بعضي وقتها كه همراه پدرم سر كار مي رفتم وتلاشهاي طاقت فرسايش را مي ديدم ازعمق وجود آتش مي گرفتم ودرخلوتهايم بخاطر وضعيت غيرقابل تحمل آن مرد راست كردار ودرستكار كه براي لقمه حلال همه سختيها را به جان مي خريد،اشك مي ريختم والان هم بعداز فوتش آن اشكها وسوزها ادامه دارد.

همه كارفرماها وهمكاران پدرم از انصاف دركارش(ازنظر كمّي وكيفي)تعريف مي كردندورعايت حلال وحرام را از خصوصيات بارز ايشان ذكر مي نمودند.خودشان هم دراواخرعمرشان كه دربستربيماري افتاده بودند وازدردسرطان استخوان زجر مي كشيدند،به من فرمودند كه پسرم من درتمام عمرم پول حرام به خانه ام نياورده ام.يادم مي آيد زماني كه درمغازه هاي عمده فروشي خواروباربعنوان شاگرد كارمي كرد بدلائلي مبالغ زيادي پول صاحب مغازه رابه خانه مي آوردبدون اينكه ما مطلع باشيم،بعداكه ازنظرسنّي بزرگ شديم مي گفتندكه براي احتياط به شما نمي گفتم.نسبت به ناموس خود وديگران بينهايت حساس و دربين فاميل وآشنايان و محلّ زندگي مان اهل خير بود.

درمراسم چهلم به يكي ازآشنايان كه جواني كارگر وفقيراست،كارت دعوت شام دادم،اوباناراحتي گفت كه من بخاطر شام مجلس پدرتان نمي آيم بلكه آنمرد برگردن من حق دارد.ونقل كردكه؛من درخانه پسرعموي ايشان مستأجربودم،روزي آمد وبه خانم صاحب خانه گفت؛اگراين جوان نتواند اجاره خانه اش راپرداخت كند اوراتحت فشارقرارندهيد،من اجاره اش را مي دهم.درحاليكه خودماازنظر مالي به شدت درمضيقه بوديم.

سال1385آن اتفاق ناگوار كه هميشه باتصورش دنيا برايم تيره وتارمي شد،افتاد.اول صبح با زنگ تلفن از خواب بيدار شدم ووصداي خواهرم ازپشت گوشي بود كه ازمن آدرس داروخانه را مي پرسيدومن آدرس دادم،امااينها براي زمينه سازي بود كه نمي خواست خبرجگرسوز راناگهاني به من بگويد وبلافاصله گفت:دكتر گفته تا دوساعت ديگر پدر براي هميشه چشم ازجهان فروخواهد بست.ومن فقط توانستم شعري ازخودم برروي سنگ قبرش ناله بزنم.

تحصيلات:

تا ديپلم را درشهرتبريز خوانده ام .درسال 1377براي ورود به حوزه علميه ثبت نام كردم واز شهرستان اشتهارد پذيرفته شدم.البته من مي خواستم درشهري دوراز تبريز درس بخوانم به همين علت بجهت تشابه اسمي يكي ازحوزه هاي تهران با حوزه اشتهاردابتدا وارد حوزه آن شهر شده اما مسائل مادي باعث شد بعدازسه ماه به حوزه شهرستان مرند انتقالي بگيرم.تا پايه سه دراين شهر بودم وسال 1380به حوزه وليعصر(عج)تبريز منتقل شدم.درتبريزبيشترين استفاده راازوقت خودم كردم ودرموضوعات      مختلف به مطالعه ونوشتن مشغول شدم.روز وشب برايم معنا نداشت ودرمدرسه با كمترين ارتباط به كار علمي مشغول بودم.تااينكه بيماري پدرم ذهن وفكرمرادرگيرخود كرد.كارهاي ايشان ونيز بدليل نبودمنبع درآمدخانواده مجبور به كار شدم.كارگري مي كردم تابتوانم خرج ومخارج خانواده راتأمين كنم وچه شبها وروزها كه خستگي ناشي از بستري واز پا درافتادگي  پدر ونيز سختي كار و مشكلات مالي و درنتيجه ناله هاي خلوت گاهي،جسم و روح مرا دچارعارضه هاي جبران ناپذيري كرد.اما باتمام اينها اراده خودم را ازدست ندادم وهمچنان ازهرفرصتي براي نيل به هدفم استفاده مي كردم.درسال 1383وارد حوزه شهرمقدس قم شدم ويكسال درمدرسه شهيد صدوقي حجره گرفتم.يكي دوماه پس از ورود به قم براي تعطيلات ماه مبارك رمضان همراه خانواده برادرم عازم تبريز بوديم كه حدود ساعت 11شب اتوبوس حامل ما بايك كاميون تصادف شديد ومرگ باري داشت.برادرم مي گفت اتوبوس از نصف قيچي شده وتعدادي فوتي وعده اي مجروح داشته است.من از ناحيه ساق پاي چپ دچار شكستكي شديدشدم وحدوديك سال دربيمارستان بودم وچهار بار مورد عمل جراحي قرار گرفتم.وآخرش هم پاي من بهبودي كامل نيافت.دراين مدت مي ديدم كه پدرم(خودش تازه عمل جراحي پروستات انجام داده بود)بخاطرمن غصه مي خورد.بعضي شبها شاهد بودم كه درخلوت شب صورت خودش را روي زمين گذاشته وبا اشك و آه برايم دعا مي كرد.

ازسال 1387دردرس خارج اساتيد عالي قدرشركت كردم.

ازدواج:درسال 1384ازدواج كردم.

عطش دانش:

من قبل از طلبگي علاقه زيادي به مطالعه داشتم ويادم مي آيددر دوره راهنمايي ودبيرستان كه دانش آموز درسخوان وممتاز بودم،كتاب جائزه مي گرفتم وازطرف ديگر بعضي ازمعلمان ما تحقيقي رابعنوان تكليف درسي مطرح مي كردند،دركناراينها تأكيدات پدرم باعث شد كه ازهمان زمان به طرف كتاب ومطالعه وتحقيق سوق پيداكنم.بطوري كه هرزمان پولي بدستم مي رسيدبدون درنگ به كتاب فروشي مي رفتم واكثرا كتابهاي شهيدمطهري وكتابهاي فلسفي وعرفاني وتفسيري مي خريدم.كتابهاي مرحوم علامه آيةاللّه سيد محمد حسين حسينى تهراني از كتب موردعلاقه ام بود.علاوه براين ازمكان نماز جمعه ونيز دكّه هاي روزنامه فروشي همواره مجلات علمي وروزنامه مي خريدم.مرحوم پدرم عصرها هنگام بازگشت ازسركار هرروز يكي دوتا روزنامه برايم مي آورد.آن مرحوم به اين كار خود افتخار مي كرد وپيش اين وآن ازمن تعريف مي كردكه اهل مطالعه ام.

همچنين درمدرسه وبين طلبه ها واساتيدم مشتهربه مطالعه وتحقيق بودم.

ايشان بدليل سختيهاي زيادي كه درزندگي متحمل شده بودند،همتشان براين بود فرزندانش مخصوصا من درس بخوانم تا درآينده راحت زندگي كنم.ويا زيردست اين وآن نشوم.وواقعا چه افكار بلندي داشت آن مرد زحمت كش و سخت كوش.

درزمان مجردي كه بايد سه چهار نفري دريك حجره مي مانديم،هيچ وقت هم حجره اي را تحمل نمي كردم.ازشب نشيني ها و جمع هاي طلبگي گريزان بودم.اكثر ساعات عمرم دركتاب خانه مدرسه ويا كتابخانه مركزي شهر(مخصوصا درتبريز)بودم.كتابهاي جامعه شناسي وموضوعات روزونيز مقالات انديشمندان را همواره مي خواندم و نت برداري مي كردم.الان همه خلاصه نويسي ها و يادداشت هايم موجود است وهرزمان مراجعه مي كنم از مطالعه آنها لذت مي برم.علم واقعا لذت دارد وهركس عاشقانه به دنبال آن برود هرگز سير نمي شود. علی علیه السلام مي فرمايند:

«منهومان لا یشبعان طالب علم و طالب دنیا ».(دو گرسنه هرگز سیر نمی شوند جوینده دانش و جوینده دنیا).

يادم مي آيد روزي در كلاس به مناسبتي به يكي ازاساتيدعرض كردم؛فلسفه مانند رياضي است،وقتي شما يك مسئله رياضي را حل مي كنيد لذت وخوشحالي غيرقابل وصفي برايتان حاصل مي شود،فلسفه هم همين گونه است.والان مي فهمم كه همه علوم اين چنين اند.استنباط يك حكم شرعي از طريق روشهاي اصولي خود و فهم عميق ودرست يك مطلب علمي آنچنان شور شعفي به انسان مي دهدكه هرگونه شادي و لذت دنيوي دربرابرآن رنگ مي بازد.

بنده از همان دوران دبيرستان وحتي قبل ازآن باقلم ونوشتن مأنوس بودم.نمره انشاء واملاء من در مدرسه بالابود.داستان مي نوشتم كه نوعاباالهام از زندگي خود ويا اطرافيانم بود.كلمات قصار خود وبزرگان را همواره ياداشت مي كردم.والان خيلي ازآنها رادارم.درخلوت خويش شعر مي سرودم كه بعضا با اشك وسوز همراه بود.